بهترین خیالی که توش سیر میکنم خیالیه که تو توش باشی.تو واسه همیشه پیشم باشی.تو کنارم باشی.عاشق هم باشیم. اول صبح از پیاده رو که میرفتم تا برسم به کتابخونه ، سرمو انداخته بودمو به کاشیهای رنگیش خیره شده بودم.به یه سال بعد این موقعها فکر میکردم که آیا نتیجه ی این همه رفت و برگشتام به کتابخونه و این همه درس خوندن رو خواهم دید یا نه. به اینکه چقدر آدم مث من منتظر اون روز هستن ولی شاید برا اونا این روز فقط یه روز واسه آزمایش کردن هوششون باشه.هیچ خیالی نیست اگه درنیومدن.فوقش میرن یه دانشگاه دیگه.یا یه شهر دیگه.یا هرچی که شد.ولی من... نه اون روز واسه من روز آزمودن عشق خودمه که واسه رسیدن به عزیزترین کسم چقدر زحمت کشیدم.چقدر تلاش کردم.اون روز برا من خیلی فرق میکنه.برا منی که همه ی عمرم به این یه روز بستگی داره.درسته اگه قسمت باشه هرجوری که بشه به قول مامانم آسمون بیاد زمین ،همه دنیا دست بدست هم بدن نذارن،خدا بخواد همه جوره ،حتی به یه نوع بهترینش ما رو بهم میرسونه.خدا جونمم که دلمو نمیشکنه حتما میخواد.مگه نه؟ من ؟ چه خبر از درس خوندنم؟ هیچی ! خبر اینه که عاشق درس خوندن شدم از وقتی عاشق محمودم شدم. هر روز بیشتر از دیروز لذت میبرم از درس خوندن. میگفت : مگه میشه تو بخونی قبول نشی.مگه شهر هرته.تو قبول نشی پس کیا میشن.تو بخون حتما قبولی!!! وااااااااااای خدا اینا رو میگن تو دلم یه امیدی حس میکنم که هیچ وقت اینجوری نبودم.یه امیدی که میگه : توکل کن بخون نتیجه اش با خداس.خدا که میدونه خوبی نتیجه اش تو اینه من قبول شم.پس... نمیدونین چقدر دلهره دارم از آینده.اینو توام میگفتی.ولی باز من بیشتر. یادته یا علی گفتیم و عشق آغاز شد؟ یادته قول دادیم برا رسیدن بهم از هیچ تلاشی دریغ نکنیم؟ من هنوزم پاش هستم.پس من تموم سعیــــــــــــــــــمو میکنم. دنبال وبلاگای مث وبلاگ ما میگردم.تموم پستاشونو میخونم.بعد آخراش مینویسن تموم دعاهامون براورده شد.ما بهم رسیدیم. آره می بینم حسودیم میشه بهشون. میگم مگه میشه این همه عاشق بهم برسن تویی که تموم هستیمی مال من نشی. من دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم عشقم. یه دنیاااااااااااااااااااا اینو میدونستی پس همیشه هم بدون من واسه خاطرت تموم عمرمو گرو میزارم.تا همه دنیا بفهمن من واسه رسیدن بهت چی میکنم. حیف زیاد نمیتونم بمونم.باید برم.والا میموندم میومدی! دوستم دارم! 

![]()

